تبليغاتX
روزنوشته های مهرداد کرمی
روزنوشته های مهرداد کرمی

دچار یعنی عاشق و فکر کن که چه اندازه تنهاست اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بی کران باشد

قرارمان فصل انگور بود !

و چه زود قرارمان یادت رفت ؟!

حالا که جان آوردم تو را جامی نیست !

بگذار میخوارگیمان بماند برای فصل های نیامده !

نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:53 قبل از ظهر توسط مهرداد کرمی| |

از كنارت كه رد می شوم
زمان از حركت باز می ایستد تا
مانند كودكی ام
واگن های قطار در حال عبور را بشمارد
یك
دو
سه
...
و ناگهان قامت بیابانی غریب
در مقابلم قد می كشید !
حالا این روزها كودكی هایم
تند تر از همه ی قطارها به ایستگاه می رسند .!

نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 3:16 قبل از ظهر توسط مهرداد کرمی| |

اگر زنی را نیافته‌ای که با رفتنش
نابود شوی
تمام زندگی‌ات را باخته‌ای
این را
منی می‌گویم
که روزهایم را زنی برده است جایی دور
پیچیده دور گیسوانش
آویخته بر گردن
سنجاق کرده روی سینه
یا ریخته پای گلدان‌هاش
باقی را هم گذاشته توی کمد
برای روز مبادا.

رضا ولی زاده
نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 0:42 قبل از ظهر توسط مهرداد کرمی| |

به خیابان که پا میگذاری باید مراقب مورچه ها هم باشی تا زیر پایت را خالی نکنند!

به درخت ها کمتر نگاه کن تا سهم اکسیژن همسایه را نگیری !

از دوچرخه لذت ببر تا لایه ازن را به گردنت آویز نکنند ۱

به پیرزنها لبخند نزن تا دندانت به پروتز نیازمند نباشد!

...و هیچگاه به مرغ عشق اسیر قفس دل مسپار

که رورگارت همچون یزید تیره و تار خواهد شد !

عشق ، همچنان مجهول و مبهم است و همیشه به دنبال متهم !

نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 6:55 بعد از ظهر توسط مهرداد کرمی| |

مدتهاست که حالی برای گفتن نیست . شاید از اینکه میبینم و میشنوم راضیم.!

شاید هم خود کرده را تدبیر نیست!

این روزها سرگرم کارهای انتخاباتی هستم و هیچ رمقی نه برای گفتن می ماند و نه شنفتن .

مثل همیشه باید منتظر معجزه ای دیگر نشست تا ۴ سال سپری شود و باز بازی از نو .

چه قصه ی پر جاذبه ایست با آنکه آخرش را می دانی دوست دازی تا پایان، همراه راوی قصه باشی.

دوست داشتم دنیا تمام میشد تا محاکمه ی همه ی آنهایی را که فقط در خواب می شود آنان را به محکمه کشاند را ببینم ! اما بعید می دانم آن روز هم ما باشیم .!!!

نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 6:45 بعد از ظهر توسط مهرداد کرمی| |

دو غزل از رضا سلیمانی

در انتهاي لکنت پروانه ها

رويي  نمانده   آينه اي  آرزو  کنم
سخت است چشم هاي تو را روبرو کنم
گل ها در استخوان سرم فکر مي کنند
ديگر کجاي منظره را زير و رو کنم
اين دکمه هاي پير تو زيتون تازه اند
با تلخي بهار بعيد است خو کنم
تا بغض هاي پيله صدا را نکشته اند
تيغي بيار تا به گلويم فرو کنم
در انتهاي لکنت پروانه ها دري است
من مي روم دهان تو را جستجو کنم


هواي تازه پيراهني

صدا صداي تو بود و چکاوکان در باد    
شتاب نبض هوا روي دامنت افتاد
هواي تازه پيراهني که مي رقصد
مرا به سمت دهان تو کوچ خواهد داد
شگفت ماندن منصور لاي عقربه هاست
چه ساده روي لبت شمر مي شود فرهاد
به دست چشم تو مشتي پرنده باز شدند
چقدر دور سرت پرسه مي زند فرياد
گلوي آينه ها بي تو خشک خواهد ماند
دوباره سنگ پرانديم هر چه بادا باد

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 4:18 بعد از ظهر توسط مهرداد کرمی| |

اعتماد بازگشت

صفحه آخر شماره جدید اعتماد

صفحه آخر شماره جدید اعتماد

روزنامه اعتماد بعد از نزدیک به یک سال و نیم که از توقیف موقتش می گذشت، انتشار دوباره خود را با یادداشتی از محمد خاتمی آغاز کرد.

کارتون جمال رحمتی که خبر از انتشار دوباره اعتماد می دهد و یادداشت هائی از سعید لیلاز، ماشالله شمس الواعظین،زهرا اشراقی، مدیا کاشیگر، محمد رضا تابش و پوریا عالمی از جمله نوشته های شماره اول دوره تازه این روزنامه است

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 4:4 بعد از ظهر توسط مهرداد کرمی| |

هوشنگ سیحون از بنای آرامگاه فردوسی می گوید

هوشنگ سیحون: پیش از آغاز عملیات بازسازی، از تمام جزئیات بنای قبلی عکس برداری شد

به مناسبت هزاره شاهنامه فردوسی، جشنواره ای به ابتکار موزه پرگامون، بخش موزه هنرهای اسلامی، در شهر برلین آلمان برگزار شده است.

در این جشنواره که برنامه هایی در بخش های فرهنگی ادبی و هنری در آن برگزار می شود، شبی به هوشنگ سیحون، معمار نامدار ایرانی و خالق بناهایی چون آرامگاه خیام اختصاص یافت.

آقای سیحون که در اوایل دهه ۱۳۴۰ خورشیدی بر بازسازی و مرمت آرامگاه فردوسی در توس نظارت داشت، پنج شنبه این هفته در همین ارتباط در جشنواره برلین سخنرانی کرد.

هوشنگ سیحون در تشریح تاریخچه بازسازی و مرمت آرامگاه فردوسی به بی بی سی فارسی گفت که انجمن آثار ملی ایران، در اوایل حکومت رضا شاه پهلوی، تصمیم به برگزاری مراسم هزاره فردوسی و بنای آرامگاه این شاعر نامی گرفت.

او که در آن زمان دانش آموز دوره ابتدایی بود به یاد می آورد که یک تومان به طرح ساخت آرامگاه کمک کرده بود.

هوشنگ سیحون گفت: "چون انجمن آثار ملی از خودش پول نداشت، بودجه آنرا گذاشتند به حساب بلیط های اعانه ملی که مردم بخرند. دانه ای یک تومان بود."

آقای سیحون افزود در اوایل دهه ۱۳۴۰ قرار شد که بنای آرامگاه که به شدت آسیب دیده و فرسوده شده بود، تخریب و از نو ساخته شود و انجام این کار به عهده وی گذاشته شد.

هوشنگ سیحون می گوید که پیش از آغاز عملیات بازسازی، از تمام جزئیات بنای قبلی عکس و نقشه برداری شد و این جزئیات روی کاغذ به ثبت رسید.

به گفته او: "ساختمان را دیگر از آن حالت اولیه به کلی درآوردیم. یک ساختمان مدرن با طرح جدید در داخل (بنا شد). تصمیم گرفتیم که خارج ساختمان شکل و شمایل قبلی اش باقی بماند."

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 3:40 بعد از ظهر توسط مهرداد کرمی| |

حذف داستان باارزش نیما

کتاب نیمای داستان،با عنوان دوم مجموعهداستانهاوداستانوارههاینیمایوشیج برخی داستان های کوتاه نیما، برخی طرح های او را که می توانست به داستان کوتاه یا نمایشنامه بدل شود، گوشه هائی از خاطرات و سفرنامه های نیما را دربر می گیرد اما بهترین داستان کوتاه نیما، داستان کوتاه مرقد آقا از این مجموعه، که عنوان مجموعه داستان های نیما را بر خود دارد، حذف شده است.

ایلیادیانوش، گردآورنده این کتاب، پیش از این در گفت و گوئی با نشریات اعلام کرده بود که اداره بررسی کتاب وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی خواستار حذف داستان مرقدآقا شده و حتی با انتشار گزارش فشرده ای از پیرنگ این داستان در کتاب مخالفت کرده است.

داستان مرقد آقا پیش از این انقلاب چندبار چاپ و در مجموعه ای با ارزش از پنج داستان نیما، که انتشارات نیل آن را با عنوان کندوهای شکسته در سال۱۳۴۹ منشتر کرد، نیز آمده است.

در داستان مرقد آقا روستائی جوانی با بستن پارچه ای رنگین به شاخه نورس درختی در جنگل آن را برای ساختن چوب دستی نشان می کند. روستائیان اسیر در باورهای خرافی درخت را نظر کرده می پندارند و به سنتی که در شمال ایران رایج بود، با بستن پارچه بر شاخه های آن مراد می طلبند.

نیما یوشیج

قهرمان داستان، که خود نیز به خرافه ها باور دارد، قربانی خرافات شده و به دست روستائیانی که درخت را نظرکرده و مقدس می پندارند، به قتل می رسد.

نیما در داستان مرقد آقا توهماتی را با هنرمندی روایت و تصویر می کند که بر بستر باورهای خرافی در ذهنیت مردم به قدرت رسیده و در مناسبات اجتماعی عینیت می یابند.

نیما یوشیج نه فقط شعر کهن فارسی و ساختار و زبان آن را دیگرگون کرد که از خلاق ترین شاعران ایران نیز بود و برخی منظومه های بلند و شعرهای کوتاه او از بهترین نمونه های شعر فارسی است.

نیما از پیشگامان نقد و نظریه ادبی در ایران بود و آثاری که او در این عرصه خلق کرده است، از منظر اصالت مفاهیم و عمق و ساخت هنوز نیز در زبان فارسی بی همتا است.

اما نیما داستان نویس برجسته ای نبود و آثار داستانی او، جز مرقد آقا و یکی دو داستان کوتاه دیگر، با آثار داستان نویسان معاصر او از جمله صادق هدایت سنجیدنی نیست.

گردآورنده کتاب نیمای داستان، که کتاب خود را کتابی «پژوهشی» نیز معرفی می کند، بر آن است که «نیما یوشیج پدر شعر نو ایران است؛ نه پدر داستان‌نویسی معاصر ایران؛ اما نمی ‌توان از خاطر برد که برای داستان‌نویسی معاصر هم پدری کرده است».

نگریستن از منظر «پدری»، «پدری کردن» و سرپرستی و قیمومیت با کار «پژوهشی» در عرصه فرهنگ ناخوانا است.

نه فقط نیما، که هیچ کس و در هیج جای جهان و در هیچ مقطعی از تاریخ فرهنگ، بر داستان و شعر و دیگر انواع و گونه های ادبی و هنری «پدری» نکرده و نمی کند و مفاهیمی از این دست، که در ژورنالیسم ایرانی دهه اخیر رایج شده است، نه به معیارها و سنجه های نقد ادبی، که به مفاهیم فرهنگ تک صدائی پدرسالار تعلق دارند و خلاقیت های شعری و نظری نیما و تاکید او بر چند صدائی کردن شعر نیز از دوری نیما از این مقولات و مفاهیم خبر می دهند.

کتاب نیمای داستان، مجموعه‌ داستان ها و داستان واره های نیما یوشیج‌‌‌ را انتشارات مروارید منتشر کرده است.

نوشته شده در شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت 4:9 بعد از ظهر توسط مهرداد کرمی| |

دلم کویر است و

چشمم دریا

این که بر گونه هایم روان است

نه اشک است ، که :

حکایت آب است و آفتاب !

شرم حضور است و مرثیه ی فراق.

حالا

بین من و تو فاصله ای نیست

همه ی دریا تویی و من موجی سرگردان !

تو نیستی

تا دل تنگی های غروب "عسلویه " را آرام کنی .

تو نیستی

تا خستگی عمیق روزگار بر شانه هایت آویزان شود.

تو همه ی دردهایت را به دریا دادی

و دریا تو را

به آسمان!

دریا دلتنگ توست

به صخره می کوبد نگاهش را

و شرجی نفس گیر غوص و بازی ماهی های کوچک

همه و همه منتظر تواند.

تو با همه ی دریا نسبت داری

تو فرزند دریایی !

و امروز

در پاییز ، این روزگار نا مهربان ،

عکس ات را

بر تاقچه ی دریا می آویزم

و خاطره هایت را با هر تنفسی

برای همه ی ماهی ها ، روایت خواهم کرد :

مسعود ؛ فرزند دریا بود ، پاک و پایدار .

زندهیاد مسعود بهرامیان پس از غواصی در دریای جنوب به میهمانی آسمان رفت.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389ساعت 4:58 بعد از ظهر توسط مهرداد کرمی| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت